زندگی حیوانات

!انسان بی خرد بزرگترین معزل زندگی حیوانات است

درود بر تمامی دوستان...
این پست بر خلاف سایر پستها یک مقاله هست که خودم نوشتم و اتدا هم در آدرس http://www.phalls.com/showthread.php?t=45881&page=2 قرار داده بودم...
و در واقع متن زیر کپی شده ای از مقاله در اون تالار هست...

در این پست میخواهم مقاله ای رو ؛در واقع امروز یکسری مسایل مهم رو عنوان میکنم که شاید توجه به اونها مهمترین سوالات در مورد این روش زندگی رو پاسخ بده...
این نوشته دارای 2 تکه است که در تکه ی نخست به تاثیرات گیاهخواری بر تمام ابعاد زندگی دنیوی انسانها اشاره شده است و در تکه ی دوم آن موارد چهارچوبی این دیدگاه ذکر شده است و در واقع در تکه ی دوم اصول این دیدگاه مقدس تشریح شده است...

درک گیاهخواری به زبان ساده

1:خوبست که ابتدا به تاثیرات گیاهخواری در زندگی فرد توجه کنیم:
گیاهخواری دیدگاهیست که در آن به تمام عناصر حیات احترام گذاشته شده و در واقع رژیمی غذایی که در این دیدگاه معرفی میشود کمترین آسیب ممکن را به محیط زیست،حیوانات و انسانها وارد می آورد.
این دیدگاه با تغییر اندکی در عادتهای تغذیه ای آغاز میشود که ساده ترین آن حذف گوشت از برنامه ی غذایی است_که این موضوع در ادامه تشریح خواهد شد_ و پس از آن شخص به سرعت دچار تغییر روحیه به سمت عدم خشونت و عدم انسان محوری خواهد شد در واقع این دیدگاه قصد آن دارد که جهانی بدون خشونت و بدون جنگ بنا نهد و بدون شک جمله ی مشهور تلستوی در همین رابطه است که میگوید:« مادامی که کشتارگاه ها وجود دارند، میدان رزم هم وجود خواهد داشت. گیاهخواری در واقع محکی بر انسانیت است.» ؛در حقیقت این دیدگاه با حذف عادتی غلط در تغذیه ی آدمی باعث میشود که شخص به مراحل بالاتری از معنویت دست پیدا کند و نه تنها خود را از دیگر انسانها برتر نبیند بلکه در واقع بین جان خود و جان دیگر موجودات نیز برابری محسوس احساس کند.شاید به همین دلیل است که گاندی بزرگ _شخصی که عدم خشونت را به بشر آموخت_ اینگونه در رابطه با گیاهخواری لب به سخن می گشاید:«من قویا احساس می کنم که پیشرفت معنوی در مرحله ای ایجاب می کندکه از کشتن جانداران دیگر برای ارضای نیازهای تنی خود دست برداریم »

2:حال به تاثیرات گیاهخواری در زندگی اجتماعی خواهیم پرداخت:
بعد از رشد شخصیتی فرد در راستای آرمانهایی بالا مرتبه و نمود این رشد در رفتار فرد،جامعه ی انسانها به سمتی گرایش پیدا خواهد کرد که نه تنها احترام متقابل در روابط انسانی دوباره برقرار خواهد شد بلکه عنواع زشتی هایی که بر اثر احساسات خود محورانه افراد در تمدنهای مختلف بروز کرده است _مانند استثمار انسانها_کم کم از بین خواهد رفت زیرا شخص گیاهخوار دیگران را خود میپندارد و خود را دیگران و در واقع ظلم به آنها را هم ظلم به خود...
اینگونه است که جامعه ای شکل خواهد گرفت که در آن،از بزرگان جامعه تا عوام،به یکدیگر احترام خواهند گذاشت و در واقع یک جامعه ی آرمانی شکل خواهد گرفت.
البته،بدون شک رسیدن به این مرحله از رشد اجتماعی زحمتی فراوان را طلب میکند که برای رسیدن به هر آرمان والای دیگری نیز نیاز است.

3:اکنون پس از بحث در رابطه با اثرات این دیدگاه بر جوامع انسانی به بحث در رابطه با اثرات این دیدگاه بر حیات موجود در زمین خواهیم پرداخت:
با توجه به مشکلات بسیار بزرگی که فعالیتهای گونه ی انسان بر طبیعت و در امتداد آن به حیات آن تحمیل کرده است بدون شک نیاز است که این گونه برای جبران اشتباهاتش به فکر اجرای تفکری سازنده و بازدارنده باشد تا ادامه ی حیات در این سیاره ی خاکی با مشکل مواجه نشود.
بدون شک گیاهخواری روشی موثر برای مبارزه با این مشکلات است؛زیرا که نوعی از تغذیه را پیشنهاد میکند که در واقع کمترین خسارت ممکن را بر زمین تحمیل خواهد کرد.
تحقیقات دانشمندان به اثبات رسانده است که بزگترین علت گرمایش جهانی پدیده ی تولید صنعتی دام است و این خود به این معناست که با توقف این فرآیند تاثیرات عظیمی را در شرایط جوی زیست کره شاهد خواهیم بود.
مطالعات دقیق بر روی پاکتراشی جنگلهای زیست بوم آمازون نشان دهنده ی این واقعیت است که بزرگترین علت پاکتراشی این جنگلها ایجاد زمینهای باز برای بوجود آوردن چراگاه مناسب دامهای تولید شده در فرآیند تولید صنعتی دام است و این خود بخشی از پاکتراشی است که بدین منظور در کل زیست بومهای جنگلی رخ میدهد_ جنگلهای هیرکانی در شمال ایران خود نمود دیگری از این نوع پاکتراشی است_
بدون شک گیاهخواری تنها دیدگاهی است که میتواند به سرعت به اوضاع زمین سامان بخشد...

در واقع با توجه به تمام توضیحات بالاست که گفته میشود:
«انسانها یا باید اکنون خود این دیدگاه را بپذیرند یا اینکه شرایط در آینده آنها را مجبور به پذیرش این دیدگاه خواهد کرد»
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۸ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سجاد نظرات () |

درود بر همه ی دوستان...

خبر کشتار 4000 سگ در مشهد دل همه ی دوستداران حیوانات رو به درد آورد.

این که در زیر میخونید قسمتی از یک داستان بلند هست که قبل ها نوشته بودم اما اکنون با پیش اومدن این حادثه خواستم برای اینکه کاری کرده باشم لااقل این قسمت از اون داستان رو بگذارم...

قبل از خوندنش ازتون میخوام که برای احترام به حیواناتی که به دست انسانها کشته میشن یک دقیقه سکوت کنید...

نمیدانم از احساس سرما بود که به خودم آمدم یا از اینکه سگی ولگرد با زبانش پایم را لیس میزد ولی به هر حال هر چه بود اکنون که به خودم آمدم متوجه حضور این سگ هم شده ام که بسیار لاغر است؛طفلک معلوم نیست چگونه روزگار مگذراند و یا چگونه توانسته از دست این انسانها که شبها با تیر و تفنگ به دنبالشان میروند تا حق زندگیشان را ازشان بگیرند فرار کند ...
نمیدانم ولی هر چه هست،در چشمانش همه صداقت است؛ همه ی عمق چشمانش از انواع احساسات خوب پر شده است که البته من نمیدانم چه هستند و یا اصلا چگونه آنجا رفته اند ولی فکر میکنم که او شبها که در شهر پرسه میزده آن صداقتها و احساساتی که مردم از جیبشان محکم به کنار خیابانها پرت میکنند را برای زنده ماندن و گرسنه نماندن خورده و حال آنها در وجودش عشق بازی کرده اند و نسلشان کمی زیادتر شده است و یا شاید هم آنقدر زیاد شده که این سگ _ که من دوست دارم اسمش را «خودم »بگذارم _ نتوانسته تاب بیاورد  و مجبور شده آنها را با شاشش و بالا آوردن های متوالی بیرون بریزد...
نمیدانم ولی دلم میخواهد بنشینم _ پس همین می کنم _ و محکم در آغوشش بگیرم و ازش بپرسم که چرا اینطور لاغر است؟؟؟ چرا اینطور کثیف است؟؟؟ ازش بپرسم که گوشها و دمش کجاست؟؟؟ اما میدانم که پرسیدن این سوالها به گریه اش میاندازد پس فقط در آغوشش میکشم و به بدنم فشارش میدهم و بدن من و بدن خودم یک احساس شهوانی گرم را تجربه میکنند؛ هرچند که قرار نیست اتفاقی بیفتد ولی من بدن او را به بدنم فشار میدهم تا یک ارتباط صمیمی _ همان ارتباطی که بین یک زن و مرد حاصل میشود _ و زیبای روحی بین ما ایجاد شود و بتواند راضیش کنم که به خانه ی من بیاید هرچند که میدانم او قبول نخواهد کرد چون دلش میخواهد که بمیرد و از خدا بپرسد که چرا اینقدر زجر کشیده است؟؟؟ بپرسد که آیا خدا خواب بوده است زمانی که انسانها مادرش را میکشتند یا مشغول تخمه شکستن و خندیدن بوده است؟؟؟!!!
همه ی اینها را من از بوی نفسش فهمیدم و آرام پوزه اش را نوازش کردم و رهایش کردم و خود نیز بلند شدم تا به خانه ی کوفتی خودم برگردم؛ ولی دلم نمی آمد که از او دور شوم.در من یک دلبستگی نسبت به او ایجاد شده بود که نمیدانستم چکارش کنم؛چگونه میتوانستم این دلبستگی را از بین ببرم که زجری هم نکشم!!!. هر چه فکر کردم دیدم که راهی به ذهنم نمیرسد پس از خود خودم پرسیدم چون شاید او میدانست که چگونه میشود این دلبستگی را از میان برد بدون اینکه برای من یا برای او دردی داشته باشد _ دردی که از جدایی نشئت میگیرد _ ،ولی ناگهان خودم دهانش را باز کرد و زبانش را بیرون آورد و من هم فقط توانستم در برابر زبان بریده اش از انسانیت استعفا دهم و فقط همین...
بعد از کمی که به خودم آمدم و خواستم خودم را نگاه کنم متوجه شدم که هوا دارد مه میشود پس خیالم راحت شد که دیگر ممکن نیست کسی مرا ببیند و فردا روز انگ دیوانگی به من بچسباند؛هرچند که کسی مرا در این اطراف نمیشناخت  ولی به هر حال ما حیوانات دو پای متفکر بسیار دوست داریم که برای دیگران دردسر بسازیم؛پس برای همین اگر کسی را شبی در کوچه ای با سگی در حال سخن گفتن ببینیم بدون شک تا منزلش دنبالش میکنیم تا اینکه صبح بتوانیم او را به ماموران تیمارستان بسپاریم...تازه از همه ی اینها گذشته من که زیاد مهم نبودم چون منزل 3*4 من با اتاقی که میتوانستم در تیمارستان داشته باشم چه فرقی میتوانست بکند جز اینکه در تیمارستان چند نفر خدمتکار هم به وضعیت من رسیدگی میکردند و این هم مایه ی آسایش بیشتر من میشد. آری،من در اینجا زیاد مهم نبودم بلکه این خودم بود که اگر کسی مرا با او میدید ممکن بود به ماموران شهرداری خبر دهد و آنها با آن وانت خون آلودشان و با آن دستهای خون آلودشان _ که هرچه میشورند باز هم خون آلود است _ بیایند و با آن تفنگهای کورشان _ خود ماموران چشمهاشان را کور کرده اند تا نبینند که چه میکنند _ هی به سمت خودم عزیزم شلیک میکنند و او را شاید زخمی کنند و یا شاید هم بکشند _البته او که دوست دارد بمیرد چون فکر میکند میتواند جواب سوالهایش را از خدا بگیرد؛ولی من که میدانم که اگر او بمیرد و به پیش خدا برود و سوالهایش را مطرح کند خداوند او را جوابی نخواهد داد و فقط میگوید من صلاحت را میخواستم..._ و من باز هم تنها خواهم شد هر چند که اکنون هم که بخواهم او را ترک کنم باز تنها میشوم ولی اگر او را در حالی که زنده است ترک کنم همیشه او در فکر من جای خواهد داشت بدون اینکه ذره ای زخمی یا مریض باشد پس برای همین که خودم در آینده راحت تر باشم دوست ندارم که کسی او را ببیند؛برای همین هم دوست دارم که این مه برای همیشه باقی بماند و من بتوانم تا همیشه در کنارش باشم و با او به هر کجایی بروم بدون اینکه کسی ما را در کنار هم ببیند؛آری بدون شک من بسیار دوست داشتم که برای همیشه در کنار او باشم ولی آیا او نیز همین احساس را داشت؟؟؟!!!
این سوال که در ذهنم نقش بست مرا به این کار واداشت که از او بپرسم:«آیا تو نیز دوست داری تا همیشه برای من بمانی؟».من ناگهان صدایش را شنیدم که میگفت:«آری دوست دارم ولی افسوس که این روزگار کثیف فرصتی برای کنار هم بودن ما نگذاشته است...».این را که شنیدم در ذهنم این سوال بوجود آمد:«پس چگونه است که ما اکنون در کنار همیم؟مگر این خودش یک فرصت نیست؟؟؟».خواستم این سوال را از او بپرسم ولی تا سرم را به سمت خودم برگرداندم دیدم که دیگر در کنارم نیست ،گویی که از ابتدا نیز نبوده است و من فقط با تصورات ذهنی خودم سخن میگفته ام؛اما بدون شک او وجود داشت و من او را دیده بودم و برای اینکه این فکر را به خودم ثابت کرده باشم شروع کردم به نگاه کردن تمام بدنم تا شاید مویی از بدن او که احتمالا روی تن بی خاصیت من مانده بود پیدا شود؛اما هیچ مویی از او برای من نمانده بود اما هنوز موهای پایینتر از شلوارکم _درست پایینتر از کشکک زانویم و روی عضله ی ساق پایم _خیس بود و من خوشحال شدم که او واقعا وجود داشته و مرا لیس زده است...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٩ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط سجاد نظرات () |


Design By : Night Skin