!انسان بی خرد بزرگترین معزل زندگی حیوانات است
دوستان این هم داستان کوتاه قالب قبلی...تشکر از دوستانی که نظر دادن به خصوص گواه عزیز که اسن هم گفته بود... من خودم هم یک اسم دارم ولی میخوام ببینم کسی اسم بهتری نداره؟؟؟ اسمی که خودم فکر کردم روش: پشمهایش را نکش وانت سفید رنگی کنار کوچه ایستاد و مردی از آن پیاده شد؛در این هنگام پشمالو که عقب وانت ایستاده بود اندکی از مرد فاصله گرفت و با ترس به چشمهای او چشم دوخت تا بلکه بفهمد مرد قرار است که چکار کند.مرد گویی اصلا پشمالو را نمی دید بسیار بیتفاوت از کنار وانت حرکت کرد و به سمت دری کرم رنگ در کناره ی کوچه رفت و زنگ خانه را فشرد.در باز شد و مرد داخل خانه شد.پشمالو اکنون تنها شده بود و میتوانست لااقل اندکی با خیال راحت نفس بکشد.معلوم نبود به چیز فکر میکرد اما زمان سرعت گرفته بود درست مانند زمانی که به انسان خوش میگذرد؛اما به او که خوش نمیگذشت فقط داشت راحت فکر میکرد بدون اینکه از چیزی بترسد.پس چرا زمان اینگونه عجله داشت؟!!!اما گذشت زمان برای پشمالو اهمیتی نداشت و شاید هم اصلا او مفهوم زمان را نمی دانست و یا شاید هم او دلش نمیخواست که به زمان فکر کند چون ممکن بود با این فکر برای فکرهای دیگرش زمانی نماند و وقت کم بیاورد،احتمالا همین بود و احتمالا هم او میدانست که یک فاجعه در انتظارش است زیرا که وقتی مرد می خواست او را از گروه جدا کند آن بز پیر به او گفته بود که مراقب وانت باشد،بز پیر قبلا هر وقت این حرف را به یکی زده بود آن شخص دیگر به گروه بر نگشته بود،بز پیر میدانست که وانت فاجعه می آفریند؛اما این فاجعه آفریدن چگونه بود؟؟؟چطور یک وانت قدیمی مدل 61 می توانست برای پشمالو فاجعه بیافریند؟!!!و احتمالا این چیزی بود که پشمالو به آن فکر میکرد.
آفتاب تقریبا پریده بود که در خانه باز شد،در طی این مدت که گذشته بود آدمهای زیادی به داخل خانه رفته بودند آنقدر زیاد که پشمالو فکر میکرد حالا باید تعدادشان از گروه و خانواده ی او نیز بیشتر باشد.از در خانه که دیگر،کاملا باز شده بود چند تا توله آدم در سنهای مختلف بیرون آمدند و گرد وانت جمع شدند و مشتاقانه به پشمالو زل زدند و دائم داشتند با او صحبت می کردند؛به او میگفتند که چقدر خوشگل است یا اینکه از او میپرسیدند که گرسنه است یا نه؟اما پشمالو که نمیتوانست با آنها صحبت کند،او اجازه ی این کار را نداشت و فقط می توانست به آنها لبخند بزند.کلا پشمالو از موجودات جوان خوشش می آمد.با بچه های کوچک گروهشان همیشه مهربان بود و با آنها بازی میکرد به طوری که در گروه با نام«همسنگ بچه ها»خوانده می شد و او نیز از این اسم بسیار خوشش می آمد.
معلوم نبود چقدر زمان گذشته که ناگهان صاحب وانت از در خانه که هنوز باز بود بیرون آمد و بچه ها را از وانت دور کرد و در عقبی وانت را گشود،پشمالو ترسیده بود و عقب عقب میرفت تا اینکه کپلش به چیزی خورد و او مجبور شد که بایستد،مرد از عقب وانت بالا رفت و دستهایش را در پشمهای ویز پشمالو فرو کرد و او را به سمت خروجی وانت هل داد و پشمالو هم حرکت کرد،فقط دلش شور میزد،به قول مادرش به دلش برات شده بود که اتفاقی می افتد.مرد از وانت پایین پرید و از پایین همینطور پشمهای پشمالو را می کشید تا او هم پایین بیاید.پشمالو از نگاهش معلوم بود که میخواهد جیغ بزند اما نزد.وقتی از وانت پایین پرید و به زمین رسید محکم به زمین خورد و به یاد این افتاد که مادرش چقدر به او گفته بود که پریدن را تمرین کند ولی او همیشه مادرش را دست به سر میکرد.صورتش به زمین سخت و سیاه خورد؛روی زانوی سمت چپ و گونه ی سمت راستش خراش برداشت.چشمان پشمالو غرق شدند اما او زبانش را لای دندانهایش گذاشت و محکم فشار داد.ناگهان سوزش عجیبی را در پشتش احساس کرد،بله باز هم مردک داشت پشمهایش را میکشید تا سریعتر بلند شود و پشمالو هم برای اینکه درد نکشد سریع بلند شد.مرد پاهایش را دو طرف پشمالو گذاشت و پنجه هایش را در پشمهای او محکم کرد و مانع هرگونه حرکت او شد.
مدتی که گذشت جمعیت زیادی از خانه بیرون آمد و پس از آن نیز یک 405 نقره ای که رویش گل کاشته بودند داخل کوچه شد و در جلوی جمعیت ایستاد و پشمالو دیگر با آن ازداحام جمعیت نتوانست چیزی ببیند.
ناگهان تمام فضای داخل دهانش یخ کرد و پس از آن نیز محکم به زمین زده شد.چند بار خواست بلند شود اما یک مردک وحشی دست ها و پاهایش را محکم گرفته بود.اندکی بعد یک سردی خشن را در زیر گلویش احساس کرد و همزمان از زیر گلویش صدایی را شنید؛گویی آن سردی خشن داشت به او میخندید در این فکر بود که این سردی کیست یا اصلا چرا دارد به او میخندد که ناگهان یک سوزش شدید را در همان قسمت از گردنش احساس کرد؛پاهایش سست شد و...
حجم زیادی از آب قرمز روی کناره ی خیابان پرت می شد و پس از گذشت لحظات کوتاهی،حجم سفیدی از روی کناره ی خیابان که اکنون قرمز و خیس شده بود گذشت و همینطور که پشمالو گذشتن آن حجم را می نگریست لبخندی زد و خس خس کنان از ته قلبش گفت:«ایشالا خوشبخت بشین.».همه ی آدمهای اطراف برگشتند و با تعجب او را نگاه کردند،اما شخصی که دستانش قرمز بود بی اعتنا گفت:«کار مهمی نکرد؛همشون همین رو میگن.خودشون بهم گفتن که زمین بهشون یاد داده که باگذشت باشن»و بعد هم با یک حالت رضایت ناخواسته ی مزحک پاهای یک جسد بی جان را گرفت و در پشت وانت قرمز گذاشت.
| Design By : Night Skin |

