زندگی حیوانات

!انسان بی خرد بزرگترین معزل زندگی حیوانات است

حیوانات را دست کم نگیرید!

یک پلنگی داشتیم. پلنگی با رنگ تیره اش یک گربه بود. پلنگی بچه دار شد. از بچه هایش فقط یکی زنده ماند. آن هم درشت و گنده بود. به او می گفتیم »سارامان».

پلنگی در خانه به چیزی دست درازی نمی کرد. وقتی چیزی را برای خوردن جلویش نمی گذاشتیم، اگر گرسنه هم بود، دست درازی نمی کرد و چیزی نمی خورد.

کمدهای ما و خاله امینه همیشه باز و در دالان بود. پلنگی به محتویات کمدها کاری نداشت. معلوم نبود پلنگی بیچاره چقدر کتک خورده بود که اینطور مؤدب شده بود. اما سارامان، بچه پلنگی، گربۀ دزدی بود.

پلنگی روزی در حالی که تکۀ بزرگی گوشت به دهان داشت، آمد. گوشتی که به دهان داشت آنقدر بزرگ بود که از پله ها به سختی بالا آمد.

مادرم، من و خاله امینه در دالان بودیم و با تعجب به پلنگی نگاه می کردیم. پلنگی با گوشتی که به دهان داشت در دالان ایستاد، به اطرافش نگاهی کرد و بعد گوشت را از دهان انداخت و شروع کرد به میو میو کردن. سارامان با شنیدن صدای مادرش، دوان دوان آمد و شروع کرد به ور رفتن با گوشتی که در مقابل مادرش بود. پلنگی گوشت را برداشت و کمی آن طرف تر به داخل ظرفی گذاشت که همیشه غذایشان را آنجا می خوردند.

سارامان به طرف گوشت هجوم برد و با دریدن گوشت شروع به خوردنش کرد.

سارامان در حال خوردن گوشت بود. پلنگی روی زمین دراز کشید و خوابید. مدتی حسابی کیف کرد...

مادرم ناگهان از دالان به اتاق رفت. فهمیدم چرا مادرم این طور سراسیمه به اتاق رفته است...

گوشت مقابل سارامان از خودش بزرگ تر بود. تا جایی که می توانست، خورد.

از آن روز به بعد پلنگی هر وقت به خانه می آمد تکه گوشت بزرگی را هم با خود می آورد. گوشتی را که پلنگی، نمی دانم از کجا می دزدید و می آورد، از گوشتی که برای مادرم می گرفتیم بیشتر بود.

پلنگی که قبلا در خانه با هیچ خوردنی و غذایی کاری نداشت حالا یک دزد حسابی شده بود. گوشت های تازه ای را که می دزدید می آورد به بچه اش می داد.

یک روز چیز عجیبی اتفاق افتاد. مادرم غذاهایش را در منقل می پخت و گوشت هم اگر در منقل پخته شود بوی زیادی تولید می کند. به همین دلیل مادرم گوشت را وقتی می پخت که مستٲجرهایدیگر در خانه نبودند... برای این که بوی گوشت لخم و کباب پخش نشود باید پنهانی آن را می پختیم... وضع همسایه هایمان از ما بهتر نبود.

مادرم یک شب که همسایه های طبقه بالا نبودند، روی منقل گوشت کباب کرد، تکه ای از آن را هم به من داد. گفتم: نمی خواهم... مادرم داشت با اصرار به من کباب می داد که پلنگی باز هم در حالی که تکۀ بزرگی گوشت به دهان داشت از پله ها بالا آمد. غرولندکنان سارامان را صدا کرد. مادرم گفت: دود زیاد است. پنجره را باز کن... چشمانم سوخت...

و با کنار روسری اشک چشمانش را پاک کرد.

یک روز ظهر در دالان غذا می خوردیم. پارچۀ سفره را از زیر انداخته بودیم، تختۀ مربوط به سفره را هم رویش و روی تخته هم سینی لعاب دار آبی و گل گلی بود. نشسته بودیم و غذا می خوردیم. پلنگی پیش من آمد. بین من و مادرم نشست. بعد روی پارچه سفره خوابید. این کار همیشگی او بود. کمی بعد بچه اش سارامان هم پیش من آمد و بی درنگ با پنجه اش به طرف غذایی که در سفره بود هجوم برد.

پلنگی، همان پلنگی که دیوانه وار گوشت می دزدید، با دست چند بار بر سر سارامان زد و بعد او را به زیر تختۀ سفره هل داد. درست مثل مادری که بچه اش را تربیت کند. همه تعجب کرده بودیم. پلنگی بعدها دیگر پیدایش نشد. کسی چه می داند، شاید در همان جایی که عادت کرده بود گوشت بدزدد، یکی او را کشته بود...

متنی که در بالا از نظرتان گذشت گوشه ای از دوران کودکی نویسنده ای است که بسیاری از انسانهای حال حاضر، بویژه علاقمندان به آثارش، پاره ای از خصایل نیک خود را مرهون او میباشند. دیگران را نمیدانم اما شخصا بواسطه ی علاقه ای که به او داشته و دارم، او را "عزیز دل" مینامم.

اینک باید به استحضارتان برسانم که به تازگی دریافتم که او نیز در زمان حیات مانند بسیاری از بزرگان، از علاقمندان به حیوانات بوده. بی شک این موضوع مرا در ادامه ی مسیری که همانا علاقه ام به حیوانات و حمایت از آنهاست، بیش از پیش دلگرمتر و پابرجایتر مینماید.

ترجمه ی متن کاریست از "داوود وفایی" و عنوان این پست نیز جمله ایست از "عزیز دل" که به اعتقاد من تفحص برای یافتن عبارتی بهتر کاری بود بیهوده.

در پایان باید بگویم با وجود اینکه در سال 1995 میلادی قلب "عزیز دل" از تپیدن باز ایستاد، اما او همواره با من است! یادش گرامی باد.

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

← صفحه بعد